کودتا در مقر دشمن

 

امشب برای اولین بار توی خونه سیگار کشیدم. دیروز، وقتی توی ماشین تنها شدیم، آیدا گفت«دو نخ تو پاکته مونده. میخوام بندازمش دور، نمیبریش؟» Essiقهوه، به همراه ۵۲۰طالبی، تا به امروز سیگارهای موردعلاقم بودن. فکر کردم«گور باباش! خیلی وقته چالشیو قبول نکردم» به نشونه تایید سر تکون دادم و انداختمش تو کیفم.

تصمیم داشتم عصر یا صبح فردا، توی پارک بشینم و آروم آروم با نوک زبونم، با مزه‌ی قهوه شیرین شکلاتی از ته سیگار آروم بگیرم که امروز برادرم گفت«این دور و برا اشنا زیاده. اگه ببیننت چی؟» و این ایده رو توی سرم کاشت که چرا به مقر دشمن حمله نکنم و همینجا، در مرکز مواخذه چندتا کام نگیرم؟ و اینطور شد که امشب‌ وقتی اعضای خانواده به مقصد خونه فامیل مقر فرماندهیو خالی گذاشتن، زیر کتریو روشن کردم و با پالتوی قدیمی مشکیم، از تضاد بین سردی باسن روی کاشی و نفس گرم سیگارم، لذت بردم.

امروز داشتم درمان شوپنهاور رو میخوندم. وقتی شروعش کردم، از خریدش پشیمون بودم و نتونست مثل بیشتر کلمات موجود در جهان، منو به خودش مجذوب کنه و این عجیب بود،چون بنده ذاتا ادم علاقه‌مندی هستم.

ولی حالا، قلابش به شیارهای ذهنم گیر کرده و صفحات رو با ولع میجوم، عین یه کرم کتاب!

یه جاییش نوشته بنیان‌های استوار جهان بینی ما و درنتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال‌های کودکی شکل میگیرد. چنین دیدگاهی بعدها پیچیده‌تر، مفصل‌تر و کاملتر میشود ولی بنیانش تغییر نمیکند.

و امشب، درحالی که نمیتونم به طور کامل در خلسه فرو برم و از ارامش ناشی از نیکوتین لذت ببرم، به این فکر میکنم که چطور سایه‌ی استبداد و زیر سوال قرار گرفتن از همون کودکی، باعث شد به سختی بتونم از لحظه لذت ببرم. این ریسک‌های کوچک و rebelبودنا در ابعاد مخفی، زیر سایه‌ی  اضطراب ناشی از محافظه‌کاری‌ای که سعی در سرکوبش هستم، گم میشه. مثل امشب که سیگار اول رو حتی کامل نکشیدم و وقتی برای دومین بار نیمه راه خاموش شد،بیخیال شدم و توی پاکت چپوندمش و دومیو اتیش زدم، فقط برای اینکه سریع‌تر این مناسک خجالت‌امیز و بچگانه تموم شه و یک‌وقت گیر نیفتم،درحالی که امکانش عملا محال بود. انگار حلقه‌های دودی که به ورای بالکن میرفتن، میتونست سرمای شب رو پشت سر بذاره و به نحوی، خودشو به خیابون‌های بعدی برسونه و به پنجره خونه فامیل ضربه بزنه و به والدینم قهرمانانه التماس کنه که حواسشون به تربیت بچه سردرگم و بی‌سروپاشون باشه.

درست نفس کشیدن تا وقتی انگشتای دیکتاتور سفت دور گلوی ادم قلاب شده باشه، محاله.

برای لذت بردن از دومی تمرکز بیشتری کردم و‌نتیجه بهتر بود-حتی یادم بود چطور ته سیگار رو نیمه دوم راه بشکونم و از طعم mintی که دیروز ازش بی‌بهره شدم به خاطر زودتر شکوندنش، لذت ببرم.

تا مغز سرم خنک شد،درود بر لذت‌های دنیوی و پرضرر توی این کشوری که برینند سر تا پایش!

به این فکر کردم اون سیگار اولی مثل بچه اول بود، مثل عشق اول و همه تجربیات اول که موش آزمایشگاهی و پر از اشتباه هستن از سر نادونی. بهشون نمیرسی‌ نه به خاطر اینکه کمتر دوستشون داری، بلکه چون بیشتر از این بلد نیستی.

چند دونه ته سیگار کف زمین رو با نوک انگشتام جمع کردم تا صحنه جرم پاک شه، پالتو رو توی کمد چپوندم و پاکت و اشغال سیگارها رو گذاشتم توی جیب مخفی کیفم در ته کمد،پشت انبوهی از جوراب‌هایی که استفاده شدن ولی به طرز عجیبی بو نمیدن. انگار بعد از نقش‌هایی که زندگی بازی کردنشون رو بهت تحمیل میکنه، بدنت هم یاد میگیره ردی از خودش به جا نذاره.

چند پیس عطر زدم، صورتم رو با شوینده ضدجوشم شستم، و چای کرک گسی سیگار رو با خودش شست و‌ برد پایین،البته بادی که بیصدا توی گلو خفه شد هنوز اون بوی‌ خوب قهوه نعناعی رو میداد،از جنس اون گناه‌هایی که فقط خودت ازشون خبر داری.

مجرم به صحنه جرم برمیگرده، من هم از این قاعده مستثنی نبودم پس برای اطمینان به بالکن برگشتم و کمی بو کشیدم،خبری نبود.

حالا که زیادی از شخصیت خودم خارج شده بودم،انگشتی در مربای هویج زدم و نتیجه نسبتا رضایت‌بخش بود. یک‌بار به اشتباه فکر کردم از مربای هویج بدم میاد و گرفتار نقشی شدم که روی من باقی مونده بود. حالا که خبری از نورافکن‌های توجه و مچ گیری نیست،میتونم کنار پنیر چدار خوشمزه‌م بخورمش و این اپیزود رو با استعاره‌ای زیبا، همینجا تمومش کنم؛ ما همیشه در نقش‌هایی که بازی میکنیم تعریف نمیشیم.

  • وهکاو --

۵۲۰ طالبی میخ :((

عای خودمم
کمس میکنم

تجربه‌ی یواشکی باحالی بوده ظاهرا D:

اره عشق کردم

درست نفس کشیدن تا وقتی انگشتای دیکتاتور سفت دور گلوی ادم قلاب شده باشه، محاله.

ما همیشه در نقش‌هایی که بازی میکنیم تعریف نمیشیم. 

Absolutely CINEMA

دلم برای گیفش تنگ شد

من یادمه بعد از کلی سخنرانی غرا و دادن حس عذاب وجدان به خانواده برای سخت‌گیری‌های بی‌جاشون، رفتم یه دونه Jewels Sweet از توی شیشه‌ی غنایم‌ام درآوردم و روشنش کردم همه دور هم بکشیم!!!:)

رسما هم همون شد آخریش...

عجب خانواده چیلی:))
چنین کاری کنم خودمو دود میکنن
يكشنبه ۲۹ دی ۰۴ , ۰۲:۰۰ ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

درود بر لذت های اضطراب انگیز اما پایان ناپذیر .

احسنت

اینکه بعد از ترک دوباره دارم این روزها موجبات آزار خانواده با بوی سیگار رو فراهم می‌کنم شرمگینم...

انقد چیزای دیگه این روزا موجب ازار هس اینم روش

"ما همیشه در نقش هایی که بازی میکنیم تعریف نمی‌شیم "
یعنی خود واقعی ما بدون نقش هایی که برامون تعریف شده چطوریه ؟ 

فیلم‌نامه نداره پس ممکنه اونقدرام شاعرانه و زیبا نباشه 
يكشنبه ۲۹ دی ۰۴ , ۰۱:۴۶ 𝘝𝘪 ‌‌‌‌‌‌

واقعا یه لحظه به فکرت بودم.و دیدم پست گذاشتی.

تله‌پاتیی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

I overthink overthinking.

Logic will get you from A to B. Imagination will take you everywhere
علایقم کلاسیک بود و افکارم نو. نتونستم پیش اونا احساس تعلق کنم.
پس نوشتم.
Designed By Erfan Powered by Bayan