میگن انسان موجودی اجتماعیه و طبعا یک انسان سالم از خبر دیدن دوستاش و وقت گذروندن با موجودات اجتماعی دیگه به شوق میاد
با چنین منطقی من یا یک انسان مریض محسوب میشم یا بدتر از اون انسان محسوب نمیشم و اگه هویتم لو بره به دنیای خودم تبعید میشم.
یادتونه از حقایقی حرف میزدم که خودمونو به هزارتا کوچه چپ علی میزنیم تا باهاشون مواجه نشیم؟ چند روزیه خفقانه، کار مهمی برای انجام دادن نیست، تنها شلوغیای که میتونم به سرم نسبت بدم شلوغی موهامه و پلکامو با کبریت باز نگه داشتم تا در دیرترین حالت ممکن به خواب برم و فردا برای دیدن دوستایی که قسم میخورم به خاطرشون در مرکز شهر یه دوئل انجام میدم خواب بمونم. البته قسم یه ناباور هم چندان اعتباری بهش نیست.
به یاد میارم اخرین باری که با آدمها بیرون بودم گفته شد آدم توی تعامل با دیگرانه که ساخته میشه و انرژیش تامین میشه و من به این فکر کردم چرا اعمال دفع در یک توالت تمیز بعد از یک روز سخت کاری انرژی بیشتریو برای من تامین میکنه تا این مناسبات
گفتن چنین حرفایی چندان بهم نمیاد. به ندرت عکسیو از من میبینی که تنها باشم و هرجایی میتونم آشنایی واسه خودم جور کنم تا بدبخت بیچاره به نظر نرسم و چند بار آدمهامو از خود دور کردم و باز از صفر شروع کردم و شخصیت جدیدی با آدمهای جدید در خاطرات جدیدم ساختم و هربار اونا واسه قبلیا ابراز تاسف کردن که قدرمو ندونستن
تا اینکه برحسب تصادف، به مرور زمان، وضع بد هوا و احتمالا کون کج سیارهها دیگه حنام رنگی نداره و حس دوستنداشته شدن ازم میگیرن.
یادتونه گفتم در مرکز شهر واسشون دوئل میکنم؟ دروغ نگفتم ولی بیشتر انسانها و موجودات اجتماعی اینو نمیخوان. اونا فقط میخوان از ته قلب کنارشون خوشحال باشی و یه تراژدی دیگه نباشن، یه برچسب دیگه برای اعتبارت نباشن.
جان لا یه قمارباز اسکاتلندی بود که تو همین قمارخونههای انگلیس، دختری چشمشو میگیره و با یه اشراف زاده انگلیسی که اونم خاطرخواه دختر بوده در مرکز شهر قرار دوئل میذاره و اونو میکشه. به واسطه نفوذ خانوادگیش به هلند فرار میکنه و از سر علاقهش به قمار، جذب بازار سهام اونجا میشه. با خودش فکر میکنه هلند که محصول و دولت خاصی نداره چطور به چنین قدرتی در بازار اروپا تبدیل شده؟ متوجه میشه هلند طلای زیادی داره و به واسطه اعتبارش، آدمها هم بیشتر روش سرمایهگذاری میکنن
این تناقض میل به انزوا و حرص من برای شلوغ نگهداشتن دور خودم از اعتبار نشات میگیره. ارتباطات منبع انرژی نیستن؛ اعتبار و سرمایه منن.همون طلاهایی هستن که بازار سهام رو سرپا نگهداشتن.
انگار ایده وجودیت انسانها، همون طلاهای ارزشمند و کمیابه و تجسمشون به شکل موجود اجتماعی، همون پولهاییه که بدون پشتوانه صرفا چند تیکه کاغذن.
به خاطر همین مریض یا ناموجودی مثل من، در قرنطینه خوشحالترین و قدرتمندترین بود. یک عالمه طلا که توی بانکم سرمایه شده بود، بدون کسی که سراغ طلبشو بگیره.
--------------------------
پ.ن: خوبی بلاگ اینه که ادمای نزدیک زندگیم نمیان بخوننش و نگران حالم بشن یا دلخوری پیش بیاد. اگه هم تصادفا به اینجا برخورد کردن، مقصر خودشون بودن. به هرحال از خودمم بیشتر دوستشون دارم، به خاطرشون در مرکز شهر دوئل برگزار میکنم
پ.ن2: دوست دارم دوست بدارم و دوست داشته بشم. بلدش نیستم صرفا، خنگم توش