
سیستمهای توتالیتری سیاست رو از یه مفهوم انتزاعی تغییر میدن به واقعیتی در زندگی مردم؛ در این نوع حکومتها لباسات،عادتهای غذاییت و جوری که بعدازظهرهای خستهکننده پاییزیو میگذرونی هم به سیاست مربوط میشه و تو نمیتونی سیاسی نباشی. شهروند -به تعبیر من پوست کلفت خاورمیانهای الاصل- سوسول امریکایی میتونه حق انتخاب داشته باشه
میتونه هرجا خسته و اذیت شد کنار بکشه. میتونه دار و ندارشو بندازه تو یه کوله و گورشو گم کنه یه جایی که هیچکی ازش خبر نداشته باشه و از صفر شروع کنه. ولی من چی؟ من حتی نمیتونم آرزوهامو بلند سرهم کنم چون سقفمون کوتاهه.
امروز، در چندمین روز قطعی اینترنت که حسابش از دستم در رفته چون مفهوم زمان توی این کشور زیادی بوژواس و کالای لوکس محسوب میشه که شامل ما رعیتا نیست، سرچ کردم "چگونه خودمان را بکشیم؟" انتظار جواب نداشتم. میدونستم خدمات مشاوره انلاین و چندتا مقالهی کلیشهای در نکوهش خودکشی میاره و اونو به امر تکانشی میدونه،در حالی که تنها مورد تکانشی مربوط به این مسئله بیست و اندی سال زنده موندن در این شرایطه. فقط میخواستم برای چند ثانیه از دیدن کارکرد گوگلم خوشحال و امیدوار بشم، امید به آینده بهتر. همون امیدی که وقتی پاندورا جعبهش رو باز کرد به عنوان اخرین شر بشریت باقی موند.
یک صحنه دراماتیک از خودم تصور کردم که با رد اشک، صورت کبود و خیس به سینههام ضربه میزنم و به مامانم میگم«چرا منو تو این شرایط، اینجا به دنیا اوردی؟ مگه من چیکارت کرده بودم؟»
نیستی پیش از تولد برای خیلیا ترسناکه اما واسه من همیشه ارامشبخش بوده. ما موجودات، به سبب وجودمون هست که چیزیو شر یا خیر میدونیم. پس این ترسناک بودنش بیمعناس چون اونموقع اصلا موجود نبودیم
اما متاسفانه انقدر بدشانس بودیم که موجود بشیم و به ارزوها آلوده بشیم، دلبستگیهایی که مرگ رو ترسناک میکنه و بزرگترین عامل بازدارنده من از خودکشیه.
چیز زیادی با خودم ندارم، این کشور اصلا به من اجازه نداده چیز زیادی با خودم داشته باشم به جز یک عالمه آرزو. بعضیاش بزرگ بعضیاش کوچیک اما مخرج مشترک همشون ناشدنی بودن در این شرایطه.
به واسطه همین نرسیدنها، محکوم به این زندگی فلاکتبار شدم. گرفتار این تضاد زننده و زشت تنفر از زنده بودن و حریصانه چسبیدنش، مثل همون مردای کچل و شکمگندهای که همیشه از زنشون شکایت میکنن ولی جرعت رها کردنشم ندارن چون قرار نیست بهتر از این گیرشون بیاد.
قبل از سریعتر پیش رفتن جریانات اخیر، در مورد اینکه با این مسیری که در پیش گرفتم بتونم تو یه کشور آزاد، بشم همون محققی که همیشه فکرشو میکردم و بدون سانسور در نشریههای دانشگاهی مطلب به درد بخوری بنویسم رویابافی میکردم.
الان که دارم فکرشو میکنم، فقط یه لیوان قهوهی استارباکس زهرماری و الکی گرون با پیادهروی بیهدف تسکینم میده. داشتن حق انتخاب چیزیه که در نهایت این پاهای شکسته ناشی از سگدو زدنهای بیهوده رو اروم میکنه، نه تغییر دنیا
میخوام توی دنیای بعدی جنگجو نباشم
--------------
پ.ن: زنده بودن بیهودهس. امیدوارم بتونم ازش گذر کنم
امشب برای اولین بار توی خونه سیگار کشیدم. دیروز، وقتی توی ماشین تنها شدیم، آیدا گفت«دو نخ تو پاکته مونده. میخوام بندازمش دور، نمیبریش؟» Essiقهوه، به همراه ۵۲۰طالبی، تا به امروز سیگارهای موردعلاقم بودن. فکر کردم«گور باباش! خیلی وقته چالشیو قبول نکردم» به نشونه تایید سر تکون دادم و انداختمش تو کیفم.
تصمیم داشتم عصر یا صبح فردا، توی پارک بشینم و آروم آروم با نوک زبونم، با مزهی قهوه شیرین شکلاتی از ته سیگار آروم بگیرم که امروز برادرم گفت«این دور و برا اشنا زیاده. اگه ببیننت چی؟» و این ایده رو توی سرم کاشت که چرا به مقر دشمن حمله نکنم و همینجا، در مرکز مواخذه چندتا کام نگیرم؟ و اینطور شد که امشب وقتی اعضای خانواده به مقصد خونه فامیل مقر فرماندهیو خالی گذاشتن، زیر کتریو روشن کردم و با پالتوی قدیمی مشکیم، از تضاد بین سردی باسن روی کاشی و نفس گرم سیگارم، لذت بردم.
امروز داشتم درمان شوپنهاور رو میخوندم. وقتی شروعش کردم، از خریدش پشیمون بودم و نتونست مثل بیشتر کلمات موجود در جهان، منو به خودش مجذوب کنه و این عجیب بود،چون بنده ذاتا ادم علاقهمندی هستم.
ولی حالا، قلابش به شیارهای ذهنم گیر کرده و صفحات رو با ولع میجوم، عین یه کرم کتاب!
یه جاییش نوشته بنیانهای استوار جهان بینی ما و درنتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سالهای کودکی شکل میگیرد. چنین دیدگاهی بعدها پیچیدهتر، مفصلتر و کاملتر میشود ولی بنیانش تغییر نمیکند.
و امشب، درحالی که نمیتونم به طور کامل در خلسه فرو برم و از ارامش ناشی از نیکوتین لذت ببرم، به این فکر میکنم که چطور سایهی استبداد و زیر سوال قرار گرفتن از همون کودکی، باعث شد به سختی بتونم از لحظه لذت ببرم. این ریسکهای کوچک و rebelبودنا در ابعاد مخفی، زیر سایهی اضطراب ناشی از محافظهکاریای که سعی در سرکوبش هستم، گم میشه. مثل امشب که سیگار اول رو حتی کامل نکشیدم و وقتی برای دومین بار نیمه راه خاموش شد،بیخیال شدم و توی پاکت چپوندمش و دومیو اتیش زدم، فقط برای اینکه سریعتر این مناسک خجالتامیز و بچگانه تموم شه و یکوقت گیر نیفتم،درحالی که امکانش عملا محال بود. انگار حلقههای دودی که به ورای بالکن میرفتن، میتونست سرمای شب رو پشت سر بذاره و به نحوی، خودشو به خیابونهای بعدی برسونه و به پنجره خونه فامیل ضربه بزنه و به والدینم قهرمانانه التماس کنه که حواسشون به تربیت بچه سردرگم و بیسروپاشون باشه.
درست نفس کشیدن تا وقتی انگشتای دیکتاتور سفت دور گلوی ادم قلاب شده باشه، محاله.
برای لذت بردن از دومی تمرکز بیشتری کردم ونتیجه بهتر بود-حتی یادم بود چطور ته سیگار رو نیمه دوم راه بشکونم و از طعم mintی که دیروز ازش بیبهره شدم به خاطر زودتر شکوندنش، لذت ببرم.
تا مغز سرم خنک شد،درود بر لذتهای دنیوی و پرضرر توی این کشوری که برینند سر تا پایش!
به این فکر کردم اون سیگار اولی مثل بچه اول بود، مثل عشق اول و همه تجربیات اول که موش آزمایشگاهی و پر از اشتباه هستن از سر نادونی. بهشون نمیرسی نه به خاطر اینکه کمتر دوستشون داری، بلکه چون بیشتر از این بلد نیستی.
چند دونه ته سیگار کف زمین رو با نوک انگشتام جمع کردم تا صحنه جرم پاک شه، پالتو رو توی کمد چپوندم و پاکت و اشغال سیگارها رو گذاشتم توی جیب مخفی کیفم در ته کمد،پشت انبوهی از جورابهایی که استفاده شدن ولی به طرز عجیبی بو نمیدن. انگار بعد از نقشهایی که زندگی بازی کردنشون رو بهت تحمیل میکنه، بدنت هم یاد میگیره ردی از خودش به جا نذاره.
چند پیس عطر زدم، صورتم رو با شوینده ضدجوشم شستم، و چای کرک گسی سیگار رو با خودش شست و برد پایین،البته بادی که بیصدا توی گلو خفه شد هنوز اون بوی خوب قهوه نعناعی رو میداد،از جنس اون گناههایی که فقط خودت ازشون خبر داری.
مجرم به صحنه جرم برمیگرده، من هم از این قاعده مستثنی نبودم پس برای اطمینان به بالکن برگشتم و کمی بو کشیدم،خبری نبود.
حالا که زیادی از شخصیت خودم خارج شده بودم،انگشتی در مربای هویج زدم و نتیجه نسبتا رضایتبخش بود. یکبار به اشتباه فکر کردم از مربای هویج بدم میاد و گرفتار نقشی شدم که روی من باقی مونده بود. حالا که خبری از نورافکنهای توجه و مچ گیری نیست،میتونم کنار پنیر چدار خوشمزهم بخورمش و این اپیزود رو با استعارهای زیبا، همینجا تمومش کنم؛ ما همیشه در نقشهایی که بازی میکنیم تعریف نمیشیم.
در خیلی موارد ادبی مینویسم و سعی میکنم نمادین و استعاری صحبت کنم
ولی این وضعی که توشیم گوهه گه! رومنتسایز کردن نداره هیچ چیز خوبی درموردش نیست
خیلیا مثل من اصلا از اولشم به این گوهدونی نه حسی داشتن نه خیال ساخت و تغییرشو
به واسطه همون دسترسیای محدود داشتن تلاش میکردن یکم پیشرفت کنن مقاله کوفتیای چیزی بنویسن و فرار
کره الاغا همینم ازمون گرفتن
نه هیچ چیز خوب و امید و گل و بلبل و سوسن و یاسمنی درین باره وجود نداره از هیچکدوم از این کارایی که به جای زندگی معمولم بالاجبار و برای گذروندن وقت این روزا انجام میدمم لذت نمیبرم حتی اینجا اومدن
سگ بریند در همهچیز
میگن انسان موجودی اجتماعیه و طبعا یک انسان سالم از خبر دیدن دوستاش و وقت گذروندن با موجودات اجتماعی دیگه به شوق میاد
با چنین منطقی من یا یک انسان مریض محسوب میشم یا بدتر از اون انسان محسوب نمیشم و اگه هویتم لو بره به دنیای خودم تبعید میشم.
یادتونه از حقایقی حرف میزدم که خودمونو به هزارتا کوچه چپ علی میزنیم تا باهاشون مواجه نشیم؟ چند روزیه خفقانه، کار مهمی برای انجام دادن نیست، تنها شلوغیای که میتونم به سرم نسبت بدم شلوغی موهامه و پلکامو با کبریت باز نگه داشتم تا در دیرترین حالت ممکن به خواب برم و فردا برای دیدن دوستایی که قسم میخورم به خاطرشون در مرکز شهر یه دوئل انجام میدم خواب بمونم. البته قسم یه ناباور هم چندان اعتباری بهش نیست.
به یاد میارم اخرین باری که با آدمها بیرون بودم گفته شد آدم توی تعامل با دیگرانه که ساخته میشه و انرژیش تامین میشه و من به این فکر کردم چرا اعمال دفع در یک توالت تمیز بعد از یک روز سخت کاری انرژی بیشتریو برای من تامین میکنه تا این مناسبات
گفتن چنین حرفایی چندان بهم نمیاد. به ندرت عکسیو از من میبینی که تنها باشم و هرجایی میتونم آشنایی واسه خودم جور کنم تا بدبخت بیچاره به نظر نرسم و چند بار آدمهامو از خود دور کردم و باز از صفر شروع کردم و شخصیت جدیدی با آدمهای جدید در خاطرات جدیدم ساختم و هربار اونا واسه قبلیا ابراز تاسف کردن که قدرمو ندونستن
تا اینکه برحسب تصادف، به مرور زمان، وضع بد هوا و احتمالا کون کج سیارهها دیگه حنام رنگی نداره و حس دوستنداشته شدن ازم میگیرن.
یادتونه گفتم در مرکز شهر واسشون دوئل میکنم؟ دروغ نگفتم ولی بیشتر انسانها و موجودات اجتماعی اینو نمیخوان. اونا فقط میخوان از ته قلب کنارشون خوشحال باشی و یه تراژدی دیگه نباشن، یه برچسب دیگه برای اعتبارت نباشن.
جان لا یه قمارباز اسکاتلندی بود که تو همین قمارخونههای انگلیس، دختری چشمشو میگیره و با یه اشراف زاده انگلیسی که اونم خاطرخواه دختر بوده در مرکز شهر قرار دوئل میذاره و اونو میکشه. به واسطه نفوذ خانوادگیش به هلند فرار میکنه و از سر علاقهش به قمار، جذب بازار سهام اونجا میشه. با خودش فکر میکنه هلند که محصول و دولت خاصی نداره چطور به چنین قدرتی در بازار اروپا تبدیل شده؟ متوجه میشه هلند طلای زیادی داره و به واسطه اعتبارش، آدمها هم بیشتر روش سرمایهگذاری میکنن
این تناقض میل به انزوا و حرص من برای شلوغ نگهداشتن دور خودم از اعتبار نشات میگیره. ارتباطات منبع انرژی نیستن؛ اعتبار و سرمایه منن.همون طلاهایی هستن که بازار سهام رو سرپا نگهداشتن.
انگار ایده وجودیت انسانها، همون طلاهای ارزشمند و کمیابه و تجسمشون به شکل موجود اجتماعی، همون پولهاییه که بدون پشتوانه صرفا چند تیکه کاغذن.
به خاطر همین مریض یا ناموجودی مثل من، در قرنطینه خوشحالترین و قدرتمندترین بود. یک عالمه طلا که توی بانکم سرمایه شده بود، بدون کسی که سراغ طلبشو بگیره.
--------------------------
پ.ن: خوبی بلاگ اینه که ادمای نزدیک زندگیم نمیان بخوننش و نگران حالم بشن یا دلخوری پیش بیاد. اگه هم تصادفا به اینجا برخورد کردن، مقصر خودشون بودن. به هرحال از خودمم بیشتر دوستشون دارم، به خاطرشون در مرکز شهر دوئل برگزار میکنم
پ.ن2: دوست دارم دوست بدارم و دوست داشته بشم. بلدش نیستم صرفا، خنگم توش
داره تقریبا یک هفته از اولین روزی که نت رو قطع کردن میگذره
اطراف ما این دو-سه روز جوری در سکوت فرو رفته انگار روی شهر گرد مرده پاشیدن
به جاییم دسترسی ندارم بفهمم بقیه دنیا چهخبره
لازم نیست اسم شهرتون رو بنویسید obvبه خاطر مسائل امنیتی ولی اطراف شما چهطوره؟ نیاز دارم بدونم خودم و این کوچهها تنها چیزای باقیمونده روی این کره خاکی نیستیم.
سایتی سراغ ندارید که باز شه و بشه ازش پادکست درست حسابی گوش کرد؟
مثلا رخ و چیزکست و آلبوم و...
دارم دیوونه میشم فیدیبو هم واسم وارد نمیشه نمیدونم چرا
جدا شگفتانگیزه که به معنای واقعی کلمه دسترسیم به همه جا قطع شده، سرگرمی و کار خاصی ندارم و همچنان منیج میکنم که وقت تلف کنم و کارامو پشت گوش بندازم:))
لایک امروز خیلی جدی فصل سوم جیمی نوترون رو از اپارات دنبال کردم و از کانال ناشناخته تلویزیون- fx2- سوپرنچرال و بروکلین ناین ناین دیدم
ولی ناه مغزم چنین کاریو به خبر گرفتن از دیگران ترجیح میده
همین یکم پیش یه نگاهی به تنظیمات بیان انداختم و دیدم جنسیتم رو توش نامشخص زدم. Well that's no news
ولی من از ۱۶سالگی اینجا ثبتنام کردم و تا اونموقع نمیدونستم یا شایدم وانمود میکردم نمیدونستم
انگار یه سری حقایقیو ادم میدونه ولی خودشو میزنه به اون راه and it makes me wonder که الان خودمو سر چه چیزایی زدم به اون راه؟
پ.ن: یکم دیگه بهم وقت بدن برای تنها موندن با افکارم قابلیت اینو دارم مثل احزاب توده اون زمان به خودم بمب وصل کنم و برم جاهای مهم
پ.ن۲: میدونستین جیمی نوترون و سیدنی تو یه اپیزودش به هم میرسن؟ بینشون تنشن که وجود داشت ولی یادم نمیاد بچگی دیده باشمش that was not in the bible
اگه وبلاگ یه آدم بود تا حالا باید بهش برمیخورد که چرا هروقت شرایط بحران پیش میاد برمیگردم بهش و تا خوش هستم ذرهای یادش نمیکنم
ما که زندهایم
والا قرار بود بیان منهدم شه که انگار بقیه سوشال مدیاها زودتر منهدم شدن:))
چند ساعتیه نتم ملی شده و نمیدونم باید با خودم و همه دلشورههام چکار کنم. انگار دوباره برگشتیم پاییز ۹۸ که با داداشم پشت صفحه کامپیوتر نشسته بودیم و فیلم جوکر ۲۰۱۹رو که اونموقع تازه اومده بود از اپارات نگاه کردیم و توی میهن بلاگ از وضع شهرامون اپدیت میدادیم.
بدبختی اینجاس که حالا من دانشجوام و مشغلههام بیشتر. فایل جزوات جدیدم توی تلگرام دانلود نشدن، نمیتونم برای مقاله و نوشتههای نشریه دانشگاه سرچی بزنم و عملا تنها سرگرمی باقیمونده بافتنی و نشستن پای وان پیس احتمالا سانسور شدهس.
وضع شهرمون بد نیس تا فعلا. ناراحت دوستای تهران و تبریزمم. بیچارهها این روزا ترسی نبود که تحربه نکرده باشن
فک نمیکردم روزی باشه که دلم برای بدبختیهای و روزمرگی ناچیز سابقم تنگ شه ولی خاورمیانهای بودن هرروز بهت ثابت میکنه میشه حتی حسرت داشتن چیزای ناچیز رو هم داشت
از شما چه خبر؟